|
چند روزی بود رنگ خورشید رو ندیده بودم.منی دیگه شدم.ته ریش و موهای
بلند.یک بازنده واقعی.چند روزه به نقطه ای از اتاقم فقط نگاه می کنم .یه
فریادی تو گلوم گیر کرده.ساعت خیلی دیر میره جلو ،بیشتر از همیشه گذر زمان
اذیتم می کنه. یه نفس عمیق .تجویز دکتره می گه هر وقت ایجوری می شی یه نفس عمیق بکش.ولی نمی دونه هر نفسی می کشم ارزوی برای برگشتنش ندارم. سفر کردنم خلاصه شده رفتنم از روی صندلی به روی تخت. عجب دورانی شده.من و تاریکی و دو تا فنجون خالی.شاید اگه فرصتی بود برای شام اخر دیگر حسرتی بر دل نداشتم.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:18 توسط مترسک
|
|