تبليغاتX
عشق و خیانت

دلتنگم

برای دیدن روی ماهت همیشه دلتنگم.شیشه ها را بخار گرفته.روی چشمانم شبنم نشسته.صدای باران مثل صدای قدم های پات توی گوشم می پیچه.ساعت ایستاده.خورشید خودش رو پشت ابرها مخفی کرده.ماه دیگر ماه نیست.باران می بارد مثل اشک از چشمانم.شاید آسمان هم مثل من دلتنگ دیدن توست.

موقعی که باران می بارد بیشتر دلتنگت می شم چون می دانم تو باران را خیلی دوست داری .بیشتر دل تنگ می شوم چون پشت بخار شیشه تورو نمی بینم که به سویم بیایی.بیشتر دلتنگت می شم چون از لمس دستات محرومم.

باران آرام نمی گیرد مثل چشمانم که از دوریه تو خیس شده.تند تند پلک می زنم که دلم را فریب دهم که مهمانی در راه است و آن مهمان هم تویی.

هنوز هم باران می بارد.حتی شعله های آتش هم نمی تواند تنه سردم را گرما دهد.نمی دانم چرا باران قطع نمی شود.بدونه هیچ خستگی می بارد.روی بخار شیشه اسمت را می نویسم در حالی که دستانم از سرما سست شده و اسم خودم را هم کنار اسم تو می نویسم.آسمان نعره می کشید و صدایش شیشه های بخار کرده را تکان می داد.

موقعی که دلتنگت می شوم تو را از خدا طلب می کنم.خدایی که همیشه در کناره ماست.سجاده نمازم را باز می کنم.مریم های لای سجاده هنوز بوی خوش دارند.مریم هایی که تو بهم دادی.گل رزی که اولین بار بهم دادی هنوز روی میزم هست .با اینکه خشک شده ولی بازم سرخی آن مانند آتش عشقت پر فروغه.

دلتنگیهامو با نگاه به مریم های سجاده و با نگاه به رز خشکیده و با نگاه به نشانه عشقت که همیشه در انگشتم هست پر می کنم.

دوست دارم که باز هم ببینمت چون از دیدنت هیچ وقت خسته نمی شم.در تنهایی هام با عکست هم صحبت می شوم.

تحمل دوریت برایم خیلی سخت شده.می خواهم که همیشه کنارم باشی.

 



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:32 توسط خاکبرسران |

سه

یکی بود دوتا نبود روی زمین جز عشق من چیزی نبود.عشقی که زمینو به دور خورشید می چرخونه .

زندگی من بدون عشق معنی نداشت و فقط مثل یه ظرف تو خالی بود.خسته شده بودم.حتی از سبزی درختان بهاری هم لذت نمی بردم .از نفس هایی که می کشیدم به جای بوی خوش زندگی بوی مرگ رو حس میکردم .زندگیم رو تباه می دیدم و خودمو پای برهنه وسط یه صحرای داغ می دیدم که دارم توی اون دنبال یه چیز پیدا نشدنی می گردم .سرم رو در گریبانم می کردم و گریه می کردم و همیشه سعی می کردم که کسی صدای گریه ها مو نشنوه تا بفهمه که تو دلم چه غمی هست .اون جلوی چشام بود .لحظه ای که می دیدمش غمام به کلی فراموشم می شد ولی تا نگاهم از اون دور می شد دوباره چشمام پر از اشک می شد.دنبال اون توی هر لحظه از لحظه هام می گشتم .لحظه های بودن اون برام به سختی سپری می شد.لحظه هایی که بوی غم تنهایی گرفته بودن.ولی زندگیم اینجوری ادامه پیدا نکرد .اون اومد و دستامو گرفت و از زمینی که منو زنده زنده توی خودش خاک کرده بود بلند کرد.دستامو گرفت و بهم گفت دیگه می خوام باتو باشم تا لحظه ی مرگم.خنده ای که دیگه فقط برام شده بود مثل یه رویا روی صورتم نقش بست .صدای خندم گوش آسمون رو کر کرد و کناره تو بودن هم چشم غم هام رو کور کرد.بعد از شنیدن حرفش نفسی از اعماق وجودم کشیدم که توی سرمای زمستون مثل آتشی بود که می تونست تمام دنیارو به آتیش بکشه.دوست داشتم لحظه همونجا که هست بمونه.یاد آرزوهام افتادم.راه رفتن توی خیابونهای بی پایان .گرفتن دستات برای همیشه .

دیگه تمام صداها و زیبایی ها برام معنا داشتن چون اون کنارم بود.

دیگه زندگی برام معنی داشت چون اون کنارم بود.

آخر تمام داستانها این بود که کلاغه به خونش می رسید ولی آخر این داستان این بود که من به تو رسیدم.

 



+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:10 توسط خاکبرسران |

اینجا کجاست خدا؟؟؟

خدایا باهات کلی حرف دارم ، خدا جون خیلی دلم دلم گرفته ؛ خدایا این هایی که تو کوچه خیابان میبینی آیا ایرانی اند ؛ خدایا مگه همه کشور رو ما رو با نام غیرت نمیشناختند ؛  پس کو این غیرت ، همه دارن یه جور خودشون رو زیبا نشون میدن چه مرداشون ، چه زناشون ، اما این زیبایی چه سودی براشون داره ، همه روشن فکر شدن ، انقدر روشن فکر شدن که ساعت 12 بامداد به بعد کنار خیابان های تجریش ، ونک ، ولیصر رو ، روز می بینند ، یه موقع فکر نکنی دختر های ایرانی  و پسرای مملکت ما خراب شدن نه خداجون این دخترا رو که با این تریپ میبینی مسافرند نگو اون ماشین ها پس چی مملکتمون پیشرفت کرده تاکسی ها مون شدن ماشین های مدل بالا راننده هاشون خوشگل شدن راننده ها هم با معرفت شدن تو خونه پذیرایی میکنند ، با هرکدوم هم صحبت میکنیم میگن عاشق بودیم و عشق ما رو خراب کرد خدایا این ها حوس بازی رو عشق دیدن نمیدونند عشق واقعی تویی اون زیبایی ها که روش دارن مانور میدن صاحبش تویی نمیدونند پیش زیبایی های خداشون صفره. خداجون نمیدونم دنبال چی میگردن من از کتاب های دکتر بدم میامد تو یکی از کتاباش که به نام هبوط در کویرش بود میان این همه فرشته از شیطان حرف زد گفت خوشم اومد از شیطان که جلوی همچین آدمی سجده نکرد آره خدا ولی من برای شیطان تعصف میخورم که چرا جلوی این همه استاد سجده نکرد از من بهتر میدونی خدا که از هرکدوم اینا میپرسی حالا عاشق کی هستی میگه خدا نمیدونم وقتی بغل یک جنس مخالف نامحرم میخوابه این حس رو داره یا مشروب میخوره تو پارتی فاز میگره یا نه حتماً موقعی که لباس تنگ میپوشه باعث تحریک 1000 نفر میشه که خدا میدونه از این 1000 نفر کدومشون تو اون روز سالم میمونند بیشتری تا میان خونه وقتی این صحنه ها رو میبینند برق میگرتشون اونایی که تو دست بالشون هست زنگ میزنند میارن و ... اون هایی که هم که کسی رو ندارن تا رسین پای فیلم هایی که توش هم عکشن داره هم ترسناک هم زیادی خانوادگی هست باید ببینی تازه خدا کنه که بعد از فیلم نرند جاهایی که.... .بعد هم از این جور افراد میپرسی ما چه جور آدمهایی هستیم میگن ما با فهم ترین مردمان رو زمینیم آره خدایی خوب داریم پیش میریم به قول خودشون داریم به کشورهایی اوروپایی خوب نزدیک میشیم فقط از اورپایی بودن همین کارشون یاد گرفتیم خدایا این از غیرت ایرانی ها آیا چیزی باقی مونده؟؟آره که هرکی اینکاره نباشه رفیق نداشته باشه اسکل نامیده میشه.

ما که گفتیم کو گوش شنوا 

 

 



+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:31 توسط خاکبرسران |

دیوانگی

عشق یعنی خلاصی از بند تن.یعنی آزادی و پرورش روح.خیلی وقتها می خوام بهت بگم که کی به جز من عاشقته و دوست داره کی به جز من حاضره جونش رو برای یک لحظه بودن کنارت فدا کنه کی به جز من حاضره برات قصه بگه شبا که خوابت نمیره کی حاضره موهاتو نوازش کنه بدونه اینکه چیزی جز عاشقی ازت بخواد.

کسی هست به جز من ؟؟

منم که با خنده هات جونی تازه می گیرم .منم که با وجودت آرامش می گیرم.منم که حاضرم جونم رو بدم تا یه لحظه کناره تو باشم.

موقعی که می خندی انگار زندگی بهم لبخند میزنه .زندگی که معنای اونو فقط یه انسان با عشق می تونه حس کنه .موقعی که موهاتو نوازش می کنم حس بوسیدن ابرهای آسمون در دلم تازه میشه که در نبود تو بر آنها بوسه می زنم که مثل گونه های تو لطیف هستند.بوسه.شاید یک خیال.شاید یک حس.شاید یک رویا.بوسه ای که مارو تا آسمون بالا برد تا جایی که قدم های هیچ کس دیگه ای دیده نمیشد.حس نوازش دستات که هیچ وقت از وجودم بیرون نمیره و همیشه در دستام چون ((نشانی)) از کناره تو بودنه و همیشه خواهان لمس دوباره دستاته.موقعی که قدم می زدیم حس می کردم به جای اینکه ما روی زمین قدم بزنیم زمین خودش در زیر پای ما می چرخید.آسمون هم تاب دیدن این همه خوشحالی رو نداشت برای همین شروع به باریدن کرد.هر دو خیس شدیم هم از باران خیس شدیم هم از عشق.زیر باران فریاد می کشیدیم.خیس شده بودیم .همیشه دلتنگی هاتو بهم می گی دلتنگی هایی که خستت می کنه.

حالا کی به جر من عاشق این دیوانگی هاست؟؟



+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:12 توسط خاکبرسران |

قاصدک

قاصدک چشماتو وا کن

       پر پروازو رها کن

       پا بذار تو روی شونم

       دل بده تن رو رها کن

       سر بزاز تو روی گونم

       قصه هاتو تو رها کن

قاصدک دلت گرفته؟

       می دونم خسته ز بادی

      خسته از عشق های بی خود

      خسته از این همه دادی

      خسته از مردم دنیا

      خسته از این همه بیداد

قاصدک بازم می خوای

       چتراتو بغل بگیری

       بری اوج آسمونا

      دنیارو کوچیک ببینی

قاصدک که دل نداره

       غم عاشقی نداره

قاصدک عاشق باده

       که نوازش کنه چتراش

      نکه پر پر کنه چترای زیباش

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:12 توسط خاکبرسران |

درباره ی ما


به وبلاگ عشق و خیانت خوش آمدید

تمام متون این وبلاگ توسط نویسندگان خود
این وبلاگ نوشته شده و از هیچ منبعی استفاده نشده.

هرگونه برداشت از مطالب این وبلاگ منوط به کسب اجازه از مدیریت وبلاگ و ذکر منبع می باشد.

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ razetalkh محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم