برای دیدن روی ماهت همیشه دلتنگم.شیشه ها را بخار گرفته.روی چشمانم شبنم نشسته.صدای باران مثل صدای قدم های پات توی گوشم می پیچه.ساعت ایستاده.خورشید خودش رو پشت ابرها مخفی کرده.ماه دیگر ماه نیست.باران می بارد مثل اشک از چشمانم.شاید آسمان هم مثل من دلتنگ دیدن توست.
موقعی که باران می بارد بیشتر دلتنگت می شم چون می دانم تو باران را خیلی دوست داری .بیشتر دل تنگ می شوم چون پشت بخار شیشه تورو نمی بینم که به سویم بیایی.بیشتر دلتنگت می شم چون از لمس دستات محرومم.
باران آرام نمی گیرد مثل چشمانم که از دوریه تو خیس شده.تند تند پلک می زنم که دلم را فریب دهم که مهمانی در راه است و آن مهمان هم تویی.
هنوز هم باران می بارد.حتی شعله های آتش هم نمی تواند تنه سردم را گرما دهد.نمی دانم چرا باران قطع نمی شود.بدونه هیچ خستگی می بارد.روی بخار شیشه اسمت را می نویسم در حالی که دستانم از سرما سست شده و اسم خودم را هم کنار اسم تو می نویسم.آسمان نعره می کشید و صدایش شیشه های بخار کرده را تکان می داد.
موقعی که دلتنگت می شوم تو را از خدا طلب می کنم.خدایی که همیشه در کناره ماست.سجاده نمازم را باز می کنم.مریم های لای سجاده هنوز بوی خوش دارند.مریم هایی که تو بهم دادی.گل رزی که اولین بار بهم دادی هنوز روی میزم هست .با اینکه خشک شده ولی بازم سرخی آن مانند آتش عشقت پر فروغه.
دلتنگیهامو با نگاه به مریم های سجاده و با نگاه به رز خشکیده و با نگاه به نشانه عشقت که همیشه در انگشتم هست پر می کنم.
دوست دارم که باز هم ببینمت چون از دیدنت هیچ وقت خسته نمی شم.در تنهایی هام با عکست هم صحبت می شوم.
تحمل دوریت برایم خیلی سخت شده.می خواهم که همیشه کنارم باشی.
